تبليغاتX

سلام به وبلاگ من خوش آمدید.... شما در وبلاگ حامد ایوبی با مقالات و آموزش های مفیدی که حتما یک کاربر کامپیوتر نیاز دارد آشنا می شوید و من سعی دارم بدانش اندک خود درباره کامپیوتر را با تمام دوستان و هموطنانم تقسیم کنم ...... اگر کمی و کاستی در وبلاگ می بینید به من اطلاع دهید تا در صورت توان رفع کنم ...... پیشنهادات و انتقادات شما سازنده وبلاگ است...حامد ایوبی به وبلاگ دو دوست خوش آمدید

به وبلاگ دو دوست خوش آمدید
شنبه دهم فروردین 1387
قصه

زنی که بخدا توکل داشت

 

 

حکایت کنند که عبدالله ابن عباس در یکی از سال ها به قصد زیارت خانهء خدا

 

عازم سفر شد و تعدادی از غلامانش نیز او را در این سفر همراهی می کردند.

 

ابن عباس در بین راه و در بیابان خشک و بی آب و علف از شدت گرسنگی

 

احساس ضعف کرد، او به غلامانش دستور داد تا توقف کنند و غذا حاضر

 

نمایند.

 

ناگهان رنگ از چهره ئ غلامانش پرید و با نگرانی به هم دیگر نگاه می

 

کردند. از آنها علت امر را پرسید، یکی از آنها جواب داد:

 

غذای ما تمام  شده و چیزی برای خوردن نداریم.

 

ابن عباس تبسمی کرد و گفت:

 

خوب بروید و به دنبال غذایی بگردید که خداوند در کار ما گشایش خواهد کرد.

 

غلامان بـــرای یافتن غذا تمام صحرا را زیر پــا گذاشتند و با وجــــود

 

گرسنگی زیاد باز هم به جستجویشان ادامه دادند، ناگهان یکی از آنها فریاد

 

کشید:

 

آنجا را نگاه کنید، من آنجا خیمه ای می بینم.

 

غلامان با خوشحالی و با سرعت به سوی خیمه حرکت کردند و هنگلمی به

 

نزدیکی خیمه رسیدند زن درویشی را جلو آن دیدند، یکی از آنها از او پرسید:

 

ای زن ! آیا تو غذا برای فروش داری؟ چون گرسنگی بر ما غالب آمده و

 

حرارت گرمای خورشید ما را خسته کرده است.

 

زن به سخنان غلام گوش کرد سپس برخواست و گفت:

 

نی پسرم، ولی غذای فرزندانم هست، آنرا بگیرید و بروید. غلام گفت:

 

نی مادر: ما فقط نیمی از آنها را می گیریم و بقیه را برای فرزندانت می

 

گذاریم.

 

زن مدتی فکر کرد و با خود گفت: آیا نصف غذا را به آنها بدهم؟ آیا این مقدار

 

برایشان کفایت خواهد کرد؟ آیا این حق مهمان است که پیامبر (ص) ما را به آن

 

سفارش کرده؟ نه ، نه، سپس به غلامان نگاهی کرد و اصرار داشت تا تمام غذا

 

را به آن ها بدهد در حالی که نمی دانست آنها چه کسانی هستند.

 

وقتی این عباس از این موضوع باخبر شد به دنبال زن فرستاد و باخود اندیشید:

 

شگفتا از بخشندگی این زن! آیا در وسط این صحرای خشک و بی آب و علف

 

تمام غذایی را که دارد به ما می دهد؟ بخشندگی نسبت به مهمان این چنین است.

 

باید پاداش احسان و نیکوکاری  این زن را داد.

 

ابن عباس با شنیدن صدایی، از آمدن زن آگاه شد، پس به طرف زن که نزدیک

 

شده بود نگاه کرد و احوالش را پرسید. زن گفت:

 

خدا را بخاطر این که چنین وضعی را برای من مهیا نموده است شکر می کنم،

 

من قناعت دارم و با خیالی آسوده می خوابم، کینه ای کسی را به دل ندارم و

 

هیچ غم و غصه ای را با خود حمل نمی کنم و همه ای اینها به خاطر اعتمادم

 

به خدا است.

 

ابن عباس که از سخنان زن متاثر شده بود گفت: وقتی فرزندانت برگردند به

 

آنها چی خواهی داد؟

 

در این هنگام صورت زن از خجالت تغیر کرد و گفت: این حرف را نزن که

 

مروت را از بین می برد و من دوست ندارم که مروتم خدشه دار شود.

 

شگفتی همه از زن و بخشندگی او دو چندان شد. ابن عباس هم به دنبال فرزندان

 

زن فرستاد و به آنها گفت: این مال را به عنوان هدیه به شما می دهم.

 

فرزندان گفتند:

 

این چیست؟ چقدر زیاد است؟ آیا ما پاداش احسان و نیکوکاری مادر ما را

 

بگیریم؟ آیا رسم بخشندگی چنین است؟ ما کاری را به خاطر رضای خدا انجام

 

بدهیم و سپس مقابل آن چیزی بگیریم؟ نه، هرگز هدیه ها را قبول نمی کنیم.

 

بچه ها روی حرف خود پافشاری می کردند و ابن عباس به دادن آن هدایا به

 

فرزندان آن زن تاکید داشت و به خاطر پافشاری زیاد ابن عباس، آن زن قبول

 

کرد و بین فرزندانش تقسیم نمود و همه ای آنها با رزقی که خداوند به خاطر

 

احسان و نیکوکاریشان برای آنها فرستاده بود به طرف خیمهء خود برگشتند.